آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

جشن اداره پدر جون

چهارشنبه 26/7/91 دعوت داشتیم جشن اداره پدر جون آبتین. با هم دیگه آماده شدیم و رفتیم جشن. شروع مراسم با قرائت قرآن بود. همه ساکت نشسته بودن. سکوت کامل. قاری بنده خدا هم داشت قرآن می خوند ، وقتی وسط آیه ها ساکت می شد آبتین با صدای بلند داد می زد: بخون من: پدر جون آبتین : آبتین: چند بار  اینکارو تکرار کرد و کاری هم از دست ما بر نمی اومد .من یواش به پدر جون گفتم : اخه خوب چرا بقره می خونن یه سوره کوچولو  بخونن ، بچه خسته میشه. که یکدفعه آبتین داد زد : بقره نخووووون تا صدای موزیک می اومد ، بلند می شد و شروع می کرد به رقصیدن . آبتین : مامان نسیم چرا دست نمی گیرن؟؟؟؟ من: چرا مامان جون دست بگیرن آبتین : تا برقصن ...
30 مهر 1391

به جون خودم

دیشب ( یکشنبه 29/7/91) آبتین طلا رو داشتم می خوابوندم.طبق معمول  روی رخت خوابش جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و کارتون نگاه می کرد تا خوابش ببره. چون شام خورده بود می دونست که بهش شیر نمی دم . اولش گفت مامان نسیم قنداق . بلند شدم براش درست کردم خورد . یه کم بعد خودشو انداخته روی من که کنارش دراز کشیدم با یه صدای نازک می گه : مامان نسیم جون خودم برام شیر بیار. وای خدای من که اون موقع چقدر خوردنی شده بودی آبتین طلا  و اینقدر بوسش کردم که خواب از سرش پرید....   ...
30 مهر 1391

...

دیروز عصر برای تسلیت به یکی از آشناها که هفته پیش مادرشون رو از دست داده بودن رفتیم خونشون. همون اول که همه ساکت نشسته بودند گل افشانی های آبتین طلا شروع شد . آبتین با صدای بلند: مامان نسیم چی می خوان برامون بیارن؟؟؟ من : هیچی مامان . هیسسسسسسسسسس و بعد از کمی تامل با صدای بلندتر : خدا رحمتش نکنه . خدا رحمتش نکنه من: هیس مامان . زشته آبتین : خدا رحمتش نکنه من . جلوی دهنشو محکم با دست گرفتم که بیشتر از این آبرومون نره آبتین ( با زحمت زیاد ) : ماسیم چرا دهنمو گرفتی . خدا رحمتش نکنه خدای من ، باید اونجا چکار می کردم ( فقط از خنده داشت دل و رودم می زد بیرون ) از دست این آبتین بلا ...
8 مهر 1391

مکالمه

من : آبتین اگه تو شلوارت جیش بکنی سگه می یاد اینجا. آخه سگه بوی جیش رو دوست داره. هر وقت جیش داشتی به مامان نسیم بگو . باشه ؟؟؟؟ آبتین : ماسیم . سگ موش می خوره . با ما چکار داره من: ...
4 مهر 1391

آبتین مهربون من...

هفته پیش سرمای خیلی بدی خوردم و از شدت بدن درد نمی تونستم تکون بخورم. شب وقتی آبتین دید دراز کشیدم زیر پتو اومده پیشم چند تا از جورابهای نو رو پیدا کرده اورده . تند تند بازشون می کنه میگه : مامان نسیم نمیر ، برات جوراب اوردم که خوب بشی . فدای این پسر مهربونم بشم الهی فردای اون روز هم چون حالم اصلا خوب نبود مادرجون صبح  اومد و تا غروب آبتین رو با خودش برد خونشون ( طبق معمول که همیشه گرفتاریها و زحمتهامون گردن مادرجونه ) وقتی غروب با آبتین برگشتند آبتین بدو بدو اومد بغلم و مرتب می گفت " مامان نسیم نمیر... " عزیز دل مامان نسیم.
4 مهر 1391
1