جشن اداره پدر جون
چهارشنبه 26/7/91 دعوت داشتیم جشن اداره پدر جون آبتین. با هم دیگه آماده شدیم و رفتیم جشن. شروع مراسم با قرائت قرآن بود. همه ساکت نشسته بودن. سکوت کامل. قاری بنده خدا هم داشت قرآن می خوند ، وقتی وسط آیه ها ساکت می شد آبتین با صدای بلند داد می زد: بخون من: پدر جون آبتین : آبتین: چند بار اینکارو تکرار کرد و کاری هم از دست ما بر نمی اومد .من یواش به پدر جون گفتم : اخه خوب چرا بقره می خونن یه سوره کوچولو بخونن ، بچه خسته میشه. که یکدفعه آبتین داد زد : بقره نخووووون تا صدای موزیک می اومد ، بلند می شد و شروع می کرد به رقصیدن . آبتین : مامان نسیم چرا دست نمی گیرن؟؟؟؟ من: چرا مامان جون دست بگیرن آبتین : تا برقصن ...
نویسنده :
نسيم
9:08





